خلاصه رمان:
عاشق مردی شدم که برای ساخت درمانگاه به روستای ما اومد و من بیخبر از همهچیز زنش شدم.اما یه تصادف کافی بود تا شوهرم رو روی تخت بیمارستان با زنی پیدا کنم که ادعا می کرد از شوهرم حامله س.اون موقع بود که فهیدم توحید راد، با یه هویت ساختگی منو بازی داده.مردی که ته تغاری اردکان خان راد بود.پدری که هر کاری می کرد تا منی که یه دختر ساده و روستایی بودم رو از زندگی پسرش بندازه بیرون اما با به هوش اومدن توحید ورق زندگیم برگشت.یه شرط غیر ممکن همه چیزو خراب کرد. شرطی که...